برویازخم

 

 

دوباره همه عکسها و نوشته هاتو از رو هاردم پاک کردم. اما این دفعه موقع دیلیت کردنشون شیفت رو هم گرفتم.

... خب در حقیقت اونا هنوزم رو هاردم هستند اما من دیگه بهشون فکر نمیکنم

یعنی سعی میکنم که بهشون فکر نکنم

یا میخواهم که سعی کنم که بهشون فکر نک...

در هر صورت میدونم که میخوام بازم باشم.

 

مکثی میکند،

          . . . می رود.

 

آزردگی، آرامش، خواب، رويا٬ کابوس٬ ترس٬ واقعيت٬ حقيقت٬ آزردگی٬ آرامش٬ خواب٬ ... *

* . . .

 

نمانده ام ؛

در نمانده ام ٬

نه در زمان نه درمکان .

اينجا کجاست؟ چقدر باقی مانده؟‌

 

مکه که بودم روحانی کاروان ميگفت کسايی که ميان اينجارو خدا دعوت کرده و زمانی ميان که دعوت رو لبيک ميگند.

اين حرفش به قول جهان منو وارد يک بازی پيچيده کرد! به خودم گفتم بابا من که الان اصلا تو اين فازا نيستم؟!

هیچی نگو٬ هیچی نپرس، فقط برو

"کانگو" یه گوشه ایی پیدا کرد و بی جون و بی رمق خودش رو و ساک کوچیکشو رها کرد رو زمین. اون تصمیم گرفته بره نوک قله تا دنیا رو از بالا ببینه، تا شاید دیدش رو نسبت به دنیا وسیع کنه. حاضر بود تمام زندگیشو میداد تا 5 قدم دیگه به قله نزدیکتر بود. چیز زیادی تا تموم شدن راهو رسیدن به قله نمونده بود، گرچه هوا تاریکتر از اونی بود که چیزی پیدا باشه اما "کانگو" اینو با تمام وجودش احساس میکرد. از وقتی شب شده بود دائم با خودش فکر میکرد کاش تا قبل از غروب، به قله میرسید و خستگی در میکرد. "کانگو" خودش رو در حالی تصور کرد که نشسته نوک قله و در حالی که داره پیپشو چاق میکنه، تمام اتفاقهای عجیب و ناگواری که از صبح که راه افتاده تا الان افتاده بود رو به خاطر میاره و از اینکه با همه اون دشواریها به قله رسیده بود احساس غرور میکنه. "کانگو" غرق در شیرینی افکارش بود که صدای وحشی و نتراشیده ایی مسیر افکارشو عوض کرد: اگر سروکله یک حیوون درنده پیدا بشه خسته تر از اونه که حتی داد بزنه! اصلا انتظار همچین مصبیتیو نداشت. باورش نمیشد بعد از همه اتفاقات ناگواری که از صبح تا حالا براش افتاده بود درست حالا که اومده استراحت کنه با همیچن دردسری رو به رو بشه. تو دلش مرتب قضاو قدر خدا رو سرزنش میکرد. دیگه به هیچی نمیخواست فکر کنه فقط با تمام وجود از خدا میخواست که جون سالم بدر ببره! با خودش گفت خداجون این اصلا منصفانه نیست که منی که تا اینجا این همه راهو اومدم، درست زمانیکه اینقدر به قله نزدیک شدم با این بدبختی رو به رو بشم. همینطور که داشت به خودش امید میداد که اتفاقی نمیفته و خدا کمکش میکنه که در یک لحظه فقط حجم بزرگ سیاهی رو دید که با غرش وحشتناکی به سمت صورتش خیز برداشته! "کانگو" چنان از جای خودش پرید و شروع به دویدن کرد که در یک چشم بهم زدن دیگه نه اثری از حیوونی بود و نه از ساکش و آتیش کوچیکی که روشن کرد بود. "کانگو" از ترس اونقدر دوید که تمام راههی که تا حالا اومده بود در مقابل این مقدار که دوید هیچی نبود! خودش هم باورش نمیشد که هنوز اینقدر  جون داشته تا این همه راهو یک نفس بدوه! تردید داشت که برگرده تا ساک کوچیکشو که جز دو تیکه لباس چیزی توش نبود رو برداره یا نه. با خودش فکر کرد که اگه اون شغال کوچیک بهش حمله نمیکرد الان ساکشو از دست نداده بود و شروع کرد به سرزنش کردن شانس بدش. "کانگو" از طرفی عصبانی بود و از طرفی احساس ضعف میکرد که چرا در مقابل همچین حادثه ایی اینقدر خودشو باخته. حالا دیگه اونقدر روحیش ضعیف شده بود که حاضر نبود حتی یک قدم دیگه به جلو برداره. اینبار آروم نشست رو زمین و آهسته شروع به گریه کردن کرد. هیچی از خدا نمیخواست جز اینکه این شب لعنتی تموم بشه و رسیدنشو به قله جشن بگیره. کاملا احساس میکرد که به اونجایی که میخواسته رسیده. فقط آرزو میکرد صبح بشه تا ببینه که چطور این رویای شیرین حقیقت پیدا میکنه. "کانگو" با همین فکرها خوابش برد. تو خواب دید خدا اومده بالا سرش! کانگو هم ازش پرسید که چرا از دیروز تا حالا بلا سرش نازل شده، اینقدر سختی کشیده و بعد هم ازش خواست که هرچه زودتر هوا روشن بشه. اما خدا بهش گفت هیچی نگو هیچی نپرس، فقط برو! وقتی از خواب بیدار شد، هرچی فکر کرد دید اصلا نمیتونه دوباره راه بیفته. با خودش فکر کرد خدا که میدونست اون چقدر خستست چرا به جای اینکه حاجتش رو بده بهش گفت باز هم راه بره؟ واقعا دیگه کلافه شده بود. همونطور که نشسته باز هم از خدا خواست که هر چه زودتر صبح بشه. و اونقدر اونجا موند و صبر کرد تا بالاخره هوا رو به روشنی رفت.
رویای دیدن دنیا از بالای قله برای "کانگو" اونقدر لذت بخش بود که تونست وقتی تو هوای گرگ و میش صبح، جلوی خودش یک دشت رو که به کوهی میرسید رو دید به روز گذشتش بخنده و بند پوتینشو سفت کنه.

 

يارب آن آهـوی مشکيـن به ختن باز رسان
وان سهی سرو خرامان به چمن باز رسان
سخن اينست که ما بی تو نخواهيم حيات
بشنو ای پيک خبر گيـر و سخن باز رســان

 

نه فال نه راز نه نياز و نه گريه و کعبه و باديه نشينی٬ پس چه؟

۳-۶ : نميديدی مگه هر روز؟ ... سر خاک بودم بودم!

دلم میخواد خط بکشم دور همه چی
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد تا دنیا دنیاست بخوابم
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد اینقدر مست کنم که تا جون دارم برقصم
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد بگم آ اوستا لق توئو قانونات! ما رفتیم سی خودمون
تو. مگه. میذاری؟
دلم میخواد تو نئشگی اینقدر بخندم که دنیا رو بالا بیارم
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد شبها تو خیابون مردم به دیوونه بازیام بخندند و من به عقلانیت اونها
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد یه گوشه تو این شهر بیفتم بمیرم و مردم برا جنازم سکه بندازند
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد وقتی پشت سرت حرف میزنند مثل یک گاو وحشی بیفتم به جونشون
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد بیخیال همه آدمها خودمو گم و گور کنم
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد تو رو فراموش کنم برگردم سر خونه زندگیم !
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد برم
تو مگه میذاری؟
دلم میخواد بمونم
تو مگه میذاری؟

دلم میخواد بمیرم
تو مگه میذاری؟

دلم میخواد زندگی کنم

 

تو .مگه. میذاری.؟

 

 

دلم میخواست اینبار درباره هر چی مینویسم درباره تو ننویسم
تو مگه ...

 

بعضی وقتها از روی سر درد ميخوام با يک اره برقی سرمو از روی پيشونيم بشکافم تا شايد آروم بگيرم٬
بعضی وقتهام با خودم فکر ميکنم با يک گوشت کوب قلبمو خوبِ خوب بکوبم

اما اينها راههای خياليه

 

واقعيتش خيلی وقته برا صبحهای جمعه دنبال پا ميگردم باهام بياد مهديه

ُ- .

بعضی وقتها بدتر از باقی وقتها

۸۳-۲۱-۶۳

دلم میخواد تو همین زمستون که داره میاد، یک روز که تا زانو برم تو برف، کله صبح خروس خون، خودمو از این همه رخوت بکنم؛ تا چهار راه پاسدارن رو برفها راه برم؛ از اونجا برم سر خیابون تختی ... رله ایی برم تو محوطه ... یک دبه نفت با خودم ببرم تو یک کانکس 2 در 3 ، چراغ گرد سوزمو روشن کنم، تو سرخی چراغش گم بشم و به آهنگ اندکی صبر ِ ممد اصفهانی گوش کنم و با سر انگشتام رو شیشه مه گرفته پنجره خط بکشم ... اما دیگه به تو فکر نکنم
دلم میخواد، اما نمیشه؛ درست مثل همیشه

 

نقطه سر خط
اینجا چند تا اينتر ميزنی تا فاصله بيفته 
زیر آرم پرچم  - بالای و من الله توفیق - تو همین کادر - با فونت نازنین 14 مینوسی:

دلا خو کن به تنهايی

يک خط٬ يک دنيا

اي هميشگي ترينم
نذار از غزل بيفتم
نذار اشك هاتو ببينم
نبض تو هنوز مي تونه
بهترين ترانه باشه
براي رَستن و رُستن
بهترين بهانه باشه

فقط همين ها بود

 

- چشمه آب٬ 
- تشنگی من٬
- و حضور تو که در شوره زار دلم گل کرده بود

گفتم مبادا پژمرده شود
چشمه را فدايش کردم

 

من تشنه ماندم

 


آن گل هم خشکيد

شکسته خشک تاريک

سالها دور٬
طلوع بيست و پنج مرداد
شاهد بود که باران باريد٬
خدا رحمت کرد که باران آمد٬
باران آمد و تمام سالهای زندگی مرا  تا زلال زلال زلال شست
 

حوالی باران های مرداد سالهای نه چندان دور
درست همين شب بيست و پنجم
نه حرفی از ترس بود نه نشانی از پژمردگی دشت پر آبمان
حتی فکر باز هم آغوش شدن در پنجه های سرد تاريکی هم نبود
خدا بود و آرزوی به سلامت گذشتن از سفری دو ساله
يادم هست! ميخواستم محض باز با هم بودن
سفرم مثل يک خواب کوتاه باشد ...
خواب٬‌ کابوس٬ يا هر آنچه اسمش را می گذارند
آن سالها گذشتند و حالا باز هم باران می آيد٬
من اما نه سبز ميشوم نه خيس از آب
تنها با ياد طراوت دشتی خُـرّم٬ گلهای خشک دلم را به باد ميسپارم
 

درست همين هفته پر باران
همين روزهای آخر مرداد
که خدا از آسمان نور ميبارد
حس کردم که ظرف شکسته ی دلم چقدر خشک و تاريک است


دلم در انتظار هوای نم خورده حضورت باز ترک بر ميدارد
باران؛
شروع دوباره ات مبارک!‌

از سر ... هيچ!

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم
... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

.

 

  • شده عادت٬ ميام نت ميل باکسمو باز ميکنم ميل های قديميو ميخونم٬ ادعاها رو دوره ميکنم٬ چيزی که نخونده نباشم پيدا نميکنم٬ چند تا عکس چند خط شعر ...!
  • ميرم سراغ وبلگای متروک! همه خاک گرفته٬ گرد گيری ميکنم٬ کامنتای قديميو دوره ميکنم٬ بعضياش رو هر چقدر ميخونم سير نميشم! ؛ 
  • نويسنده: NARSIS

    سه شنبه، 9 تير 1383، ساعت 9:22

    شیرینه یا نه نمی دونم ولی جهنمه !/// ""می گویند برای رسیدن به بهشت باید از جهنم عبور کرد هر چه تاخیر کنی کمتر به آخرهایش می رسی اگر هم زیاد در جا بزنی قبل از رد شدن وقتت تموم می شه... پس زود باش- قبل از آنکه مجبور باشی بری – پاتو جلو بذار نترس تنها نخواهی بود نمی گویم سخت نیست سخته خیلی سخت تر از اونیه که بتونی تصورش کنی ......... آن قدر که به درد های امروزت خواهی خندید""

  • اين تو وبلاگ ممده!‌ يه تن خاک روش خوابيده با اينکه من هر روز با آب و دستمال ميرم گرد گيريش ميکنم ها!
  • ای بابا!‌‌
  • هرروز تو بلاگها و ميل و عکس ها و شعر ها و تاپيک ها و پست های خاک گرفته چی ميشه پيدا کرد؟ هر چی بودند پيشتر از اينها گفته بودند!
  • چند روز قبل ترها به يه وبلاگ جديد رفتم٬ پر بود از حرفای دلنشين٬ واقعا به دل ميشست٬ ولی خسته کننده بود!
  • 18:53 | August 1st 2004

    HO30

    يک کلکسيون حرفهاي قشنگ! ولي آسمان همان آسمان و موش باران خورده شبهاي جوبهاي ولي عصر همچنان نفرت برانگيز ... تو چه بگويي چه نگويي ٬ چه فرقي ميکند؟

     

  •  
  • بگذريم...!
  • امشب هيچ جا رو گرد گيری نميکنم! به هيچ کس هم هيچی نميگم . فقط ميرم وبلاگ محمد تا يک شب دل سير صدای نی چوپان رو گوش کنم
  •  

    Hossein: ey baba! haji alan add mikonim farda edaye refaghat ... pas farda ham migim salam! chetori? oza khube? khosh migzare? ... bad ham migim kheili khosh hal shodam az sohbat bahat! kari nadari dige? man bayad beram! //// hamash mishe aghaze ye jodayie dige!

  •  
  • با اون صدا شايد بفهمم من هم به هيچ دلم رو خوش کردم٬ اينجا برای کی مينويسم؟ برای خودم ؟ برای هيچ؟
  • کاش لا اقل دلم به هيچ خوش بود .... .

a greeting card 4 u!

٬ حالا آلوده این روزگار بی رحمتم

پر شده ام از صبوری

مالامالم از تحمل

تنها محض خاطر تو به تو می گویم

خواهان خاکستر این وجود بی عنایت منی اگر

- تا آتش نهانش را بیابی -

سراغ از آن شوق گم شده خویش بگیر

 

من آزاد از مرهم فراموشی

هر روز یاد خوابهای پر بارانمان را

بسان هیزم خشک بی آب

پای آن آتش هنوز زنده ام می ریزم

 

و برای دو رکعت گریستن شبانه ام

وضو با عطش باز دیدنت میگیرم

تا فهم شبهای ساکت پر انتظارم هم گلایه نکنند

 

هی میروم تا کنار خیال آسودگی

- چشم براه تو -   

باز اما میمانم

 

فقط کاش دستانم هم میتوانست

این خاکستر و این انبوه رویا را

از هجوم بی وقفه این باد ناگریز بی ترحم

در امان دارد.

 

تنها محض خاطر تو میگویم

تا نگویی چقدر ترانه پشت این زبان صبورم پرپر می زند

تا خوب خوب  قدر این هوای ناپایدار تکلم درد را بدانی

 

فقط کاش دستانم هم میتوانست

تضمین کند تا من اگر سخن دل پذیری بگویم

باد

دل سخن پذیر تو را

با خود به آنسوی نگاهه مغموم فرشته با هم بودن نخواهد برد .

 

به انديشه های آسمانی٬ به انديشه آسمانی ابرآلودمان٬ فرصت آواز نمی دهند٬ بايد کاری کرد ... بايد کاری کرد ...

فرصتی هست هنوز٬ تا دل به دريا زد٬ تا بوی عودت دريا را حس کنيم٬

آب٬‌ رسوا٬ غمگين٬ نگفته های انبوه٬ بغض ابر بهار٬ يا هر چه هستی٬ برخيز که من مسافرم٬ نه... هنوز راه باقيست ...

به خاطر شروع سفر برخيز٬ نگفتمت هميشه ای برای يک شروع و يک شروع برای هميشه؟

راه باقيست٬ نگو چنين و چنان٬ راه باقيست!

جز تحمل اين راه٬ راهی نيست٬ دانستن نه ايستادن است نه رفتن٬ بايد برويم٬ نفسی تازه کن٬ راه معطل ما نميشود٬

 

کاری نداری تا اينجای من؟ بارهايم را بسته ام٬ باد هم می آيد٬ راه هم منتظر نمی ماند٬ اين سخت ترين گردنه هم تعلل پذير نيست ...

 

 غسّلنی فی الليل٬

کفّنی فی الليل٬

دفّنی فی الليل٬

 

واي!

مادرم ... مادرم ...

   Archive  :

  Friends 

  Email 

 Y!Messenger